سلام
از حکایت مثنوی مولوی برات نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد
میگه:کری می خواست به عیادت بیماری برود.اندیشیدکه هنگام احوال پرسی ممکن است صدای اورا
نشنوم وپاسخی ناشایسته بدهم.از این رودر پی چاره برآمد وبالاخره با خود گفت:بهتر است که
پرسش ها را پیش از رفتن بسنجم وپاسخ را نیزبرآوردکنم تا دچاراشتباه نشوم. بنابراین پرسش های
خود را چنین پیش بینی کرد.
ابتدا از او می پرسم حالت بهتر است؟ او خواهد گفت:<آری> من در جواب می گویم :خداراشکر.
بعد ازاو می پرسم چه خوردای؟لابد نام غذایی را خواهد آورد ومن می گویم گوارا باد.
در پایان می پرسم پزشکت کیست نام پزشکی را می گوید ومن پاسخ می دهم. مقدمش مبارک باد
چون به خانه ی بیمار رسید همان گونه که سوالات را ازپیش آماده کرده بود به آن بیمار می گفت وشروع
به احوال پرسی پرداخت گفت چگونه ای؟بیمار گفت :<مُردم>آن کَر گفت: شُکر بیمار ازاین سخن بی جا
سخت برآشفت بعد از آن گفت چه خوردی؟گفت< زَهر>کَر گفت: <گوارا باد داروی خوبی است>.
بیمار نیز از این پاسخ بیشتر به خود پیچید
بعد از آن گفت پزشکت کیست که چنین شدی بیمار که اشفتگی ونارحتیش به نهایت رسیده بود گفت
عزراییل است . مقدمش مبارک خوب پزشکی است.....