سلام آخر و شاید سلام آخر باشد
خیلی خسته هستم از همه چیز از من ـ از توـ ازماـ ازشماـ ازآنهاـ ولی.... ولی دیگر هیچ... همه دارند دروغ میگن به راحتی به سادگی..... تاکی باید حسرت دیگرون رو دوشم باشه......... بگم آره داره میره به راحتی به سادگی..... ولی من...ولی دیگر هیچ. دوست ندارم حسرت امروز وفردا را بخورم ....دلم میخواد پر داشتم تا پرواز کنم دلم میخواد چشم داشتم تا همه چیز رابه خوبی ببینم دلم میخواد گوش داشتم تا همه چیز را بشنوم ولی افسوس پرهایمان شکسته و چشممان را کور وگوشمان را کر کردند
مگر ما چه گناهی کردیم مگر ما به چه جرمی باید دهانم را بسته نگه داریم .خداحافظ می آیم منتظرم
منتظر مهدیم تا بیاید تا ساز را بنوازد تا تا چشممان وگوشمان رابازکنیم
خدای من این نبود قصه... قصه های که میگفتند
خدای من این نبود . ....این نبود که حرف های از جنس احساس مرد م را میزدند
مردم ---هوشیار باشید راه راست مستقیم است همان راهی که تا حالا میرفتید درست بود آکنون گمراه نروید
خدایا من مردم درانتظارند کی کجا وعده حق به حقیقت میرسد. کی آرزوهای ما به برآرده میشود
خدایا دروغ گفتن جرم نیست حکایته
حکایتی که همه ی آنها برملاء میشود اگر من دروغ گفتم تو ببخش همونطور که همه را می بخشی...
خدایا احساس میکنم دعاهام مستجاب نمیشود....................
خدایا قصه من تموم شد با مردم دیگر چکار کنم دلم میخواهد یه کار پیدا کنم وسرم را بالا ببرم وهیچ وقت ادعا نکنم که من نه منم.......
خدایا حسرت خوردن واسه من شده عادت عادتی که مانند چسپی به من چسپیده است کارم دارم یه کارهایی میکنم دارم فکرم میکنم که بگم خدایا تلخ ترین وقت کی بود چرا من نتوستم این تلخی ها را شیرین کنم دیگه تموم شد قصه قصه های که میگفتند.......
دارم کوه غم میشم کوه پر از کوره های آتشفشان بس کی این آتشفشان فوران میکند تا هرچی غم وماتم را با خودش پرت وسرازیر کنه
خدایا دلم اینقدر پره که به این زودی ها خالی نمیشه
به سادگی ازهرچی غم وغصه ها راضی نمیشه
این آخرین وشاید آخرین آپم باشد ..خیلی خسته هستم
خداحافظ برای همیشه.........
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/12/29 ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط داریوش
|